تبليغاتX
شبهای یک قلم به مزد
نظر گاه

آنگاه که دستانش بر فراز دستان پیامبر بر خاست،گویی ردای ولایت علی،ندای مظلومیتش را ناله کرد.علی بود و پیامبر و خلقی که به علی "بخاً بخاً" می گفتند،دور مولا حلقه زدند و ولایتش را "مبارک باشد" گفتند اما عمر پیامبر به دنیا نبود تا آنان که " بخاً بخاً"یشان گوش فلک را در غدیر خم کر کرده بود بر حلقه نشینند و برای ولی زنده شان جانشین بیاورند.

علی بود و خلقی که بی وفایی کردند،علی بود و خلقی که فراموشی شان فلک را شرمسار کرده بود.گویی مرد سبز قامت اسلام،همانی نبود که در دوران پیامبر بر بستر شهادت خوابید، همانی نبود که ضرب شمشیرش از هزار سال عبادت برتر شمرده می شد،همانی نبود که جهود خیبر از خوف هیبت و شجاعتش به عجز و ناله پناه آوردند،همانی نبود که در ثقلین اول نفر به رسول خدا لبیک گفت،همانی نبود که عدلش تمام بی عدالتی ها را خموش می کرد،همانی نبود که پیامبر به حرمت ایمانش،به حرمت مردانگیش،دخترش را به عقد او در آورد و چه فراموشکار بودند آنان که غدیر خم را دیدند و چشم پوشیدند تا دیگری بر جای علی بنشیند.

علی،خلیفه نشد،اما ولی بود و ولایتش عاملی برای رفع و رجوع اختلافات مسلمین،بیست و پنج سال تمام،مولا سکوت کرد،با چاه سخن گفت و دمی در اعتراض برنیاورد،تا اینکه مردم بر گردش حلقه زدند،علی بود و دستهایی که نیازمند حضورش بودند و علی بود و حقی که از او ضایع گشته بود، علی بود و ظلمی که به نام اسلام به او کردند،غافل از اینکه علی خود اسلام بود،محبوب ترین یار پیامبر به نام اسلامی که تفسیرش را دیگران بلد شده بودند،کنج خانه نشست تا دستهای نیازمند بی وفایان به رویش دراز شود.خطبه شقشقیه علی، سند بزرگ حکومت اسلامی شد.

علی هم ولی بود و هم خلیفه مسلمین اما معاویه هایی که نه پیامبر را درک کرده و نه پیرو  رسول الله بودند،رو در روی علی قرار گرفتند.همان هایی که نا جوانمردانه به علی تهمت"تارک الصلوه" دادند.طاقت عدل علی را نیاوردند،همراهشان،متحجرین خوارجی بودند که از دین تنها نباید ها را می شناختند و بایدها و مهربانی ها را بر نمی تافتند.علی بود و زیاده خواهان،علی بود و جاهلان،علی بود و خلقی که عادت به ظلم کرده بودند،ضربت این ملجم،نه فقط ضربت یک متحجر جاهل،که ضربت یک قوم فریب خورده بر سر عدل و تدبیر و درستی بود و وای بر مردمی که خصایل نیکو را فراموش می کند و پشت خصلتهای پست انسانی پناه می گیرد.وای بر مردمی که فریب ریاکاران و دروغگویان را می خورند و سرنوشت خویش به کذب و حقارت می بندند.چه زود فراموش کردند آنچه را که نیاکان معاویه بر رسول خدا وا داشتند و چه تلخ ندیدند که یاران علی را چگونه معاویه ها در بند تهمت و افترا گرفتار ساختند تا به دنیا طلبی و قدرت جویی خویش نائل آیند.چگونه فرزندان علی را خارجی خواندند و چگونه یاران علی را به تحقیر کشیدند،اما آنکه ماند علی بود و یاران علی و فرزندان علی و آنکه رفت معاویه بود و دروغ و ریا.

یا علی

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 14:48  توسط محمد مبین  | 

.برای جشنواره مطبوعات می خواهم بنویسم،با یک فلاش بک به جشنواره هایی که در دولت اصلاحات برگزار می شد.یادم می آید آنقدر شور و انرژی داشتیم که از صبح علی الطلوع تا صلاة  مغرب در نمایشگاه حاضر می شدیم و با همکاران و مخاطبان بحث و گفتگو می کردیم.یاد می آید با بهترین دوستانم در جشنواره مطبوعات آشنا می شدم،این بهترین دوستان از هر طیفی بودند،شما از کیهان بگیرید تا روزنامه های تند روی اصلاح طلب،یادم می آید راحت بحث می کردیم و در نهایت بحث نه کسی متهم می شد و نه کسی محکوم،این مباحث آغازی بود برای نگارش مطالب بعدی،یادم می آید همه با هم خوب بودیم،همدیگر را دوست داشتیم،به همدیگر احترام می گذاشتیم.جشنواره مطبوعات،فستیوالی بود که همه دور هم جمع می شدیم و جشن اطلاع رسانی شفاف و بی دغدغه می گرفتیم،خنده از لبهایمان پاک نمی شد و ماتم در چهره هیچ عضوی از مطبوعات نبود،اوضاع اقتصادیمان هم بد نبود ، مطبوعاتمان "می فروخت" و حقوقهایمان به موقع پرداخت می شد،صاحبان مطبوعات خوش حساب بودند و کارگران مطبوعاتی (اعم از خبرنگار و صفحه آرا و ویراستار و...)همه با کمترین دغدغه مالی کار می کردند.صداقت از سر و روی همه می باید،هیچ کس خو درا بالا تر از دیگران نمی دید،همه در یک سطح بودیم، در سطح یک "مطبوعاتی"  دولت "اصلاحات" رفت و دولت "خدمتگذار" آمد. جشنواره مطبوعات از نمایشگاه کتاب جدا شد،حالا ما استقلال داشتیم،حالا دیگر بینندگان جشنواره مطبوعات ما را در قامت یک وصله نمی دیدند،محل جشنواره هم عوض شد به جای نمایشگاه بزرگ تهران،رفتیم به خیابان حجاب و سالنهای "پرورش فکری کودکان و نوجوانان"جایمان کوچک بود،برخی غرفه ها تشریف بردند "پشت بام" و برخی در حاشیه ماندند،بعد نوبت به مصلی رسید،سال قبل که ما نبودیم، جشنواره آبرومندتر برگزار شد،خوشگل شده بود این جشنواره مطبوعات،اما دیگر کسی بحث نمی کرد،قدیمی ها نبودند و جدیدها به جشنواره می آمدند و می رفتند،دیگر آن دوستی ها و صمیمیت ها نبود.

جشنواره امسال،اما پرشورتر می شود ،گرچه در آستانه جشنواره چند مطبوعه به "توقیف" رفتند،گرچه چند همکار در "محبس" تشریف دارند ،گرچه مطبوعات مستقل و خصوصی پول ندارند و مطبوعات وابسته و دولتی پولدارند ولی باز شور به جشنواره بر می گردد، باز هم بحثها بالا می گیرد باز اندیشه ها رد و بدل می شوند و با اینکه رفاقتها و دوستی ها رنگ باخته،اما درجشنواره امسال همه بی پیرایه و بی آرایه،خود واقعی شان می شوند.

دوست داشتیم در این جشنواره،همه بودند،آنها  که توقیف هم شدند هم می آمدند،به احترام جشن مطبوعات،محبوسان مطبوعاتی آزاد می شدند،دوست داشتیم به مطبوعات در وقایع اخیر اعتماد می شد تا شایعه جای خبر را نمی گرفت،دوست داشتیم همه به یک چشم دیده می شدند تا یک طیف صاحب ارج و قرب و طیف دیگر منفور بخشی از قدرت نباشند،دوست داشتیم لیست قرمز و سیاهی نبود،هیچ خبرنگاری در زندان نبود،هیچ قلمی،غلاف نمی شد و هیچ مطبوعه ای،نبودن را به بودن ترجیح نمی داد.

با این همه ، این ماییم،خانواده بزرگ مطبوعات ایران در جشن واره سالانه، از اینکه به ما سر می زنید خرسندیم و از اینکه هنوز به ما اعتماد دارید خوشحال.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 13:51  توسط محمد مبین  | 

مردان مرد بودند که فارغ از دلبستگی های دنیا برای دفاع از آنچه وطن بود و آرمان، سینه سپر کردند و مین های خصم را با تمام وجود ربودند تا ایران بماند و سرفراز ایرانی.

مردان مرد فدایی آرمانی بودند که مردی از سلاله سبزهای جاوید رهبریش کرده بود و مردانی همرنگ مردان سپید بدر فرماندهش بودند و مردانی هم نشان مردان سرخ کربلا هم پیمانش

مردان مرد نه در گرداب نمایشهای "وسترن"اسیر بودند و نه هیجان تخلیه نشده ای داشتند که در پس موهای پشت گردن آنرا به عرضه بگذارند و نه دل در پستهای دنیوی داشتند که به خاطرش هر حماسه ای را محصولی از یک نمایش وسترن بدانند

مردان مرد چشم به انسانیت ،دل به عرفان و گوش به نوای پیرشان داشتند که به باورشان وجود آرمانی که در راه آن جانها فدا شده بود باید می ماند از دست خصم دور.

آنها که رفتند راه برای دنیا دوستان و قدرت پرستان باز شد،آنها که ماندند سکوت پیشه شان بود که نه در پی سهمی بودند و نه منتی بر ملتی داشتند تا عده ای جنگ ندیده مدعی خون شهیدان شوند و عده ای شهید داده متهم شباهت به فرزند نوح...آنکه بیست سال پس از جنگ در گوشه فرهنگستان ،حافظ آرمانش بود متهم به خیانت می شود و آنانکه هشت سال در حین جنگ در سنگر منزل به پناه بودند مفتخر به خدمت...آنکه نه مویش و نه رویش نشانی از رشادت مردان مرد ندارد می تواند امروز در معرض عموم بنشیند و  دلاورانمان را به سخره بگیرد و آنکه فرزند مردی از مردان انقلاب است می بایست در صفحات فیلتر شده سپاسگزار ملتی باشد که در پی بازداشتش دست به دعا برداشته بودند که"اللهم فک کل اسیر"و او نیک می دانست که اسارت در  در زندان سنگی بسیار بهتر از اسارت در زندان تحجر و تملق است

به حرمت مردان مرد تمام قد می ایستیم دست بر سینه می گذاریم و در فراقشان اشک حسرت می ریزیم 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 20:56  توسط محمد مبین  | 

اعتماد ملی توقیف شد.مثل سلام،جامعه،توس،نشاط،عصرآزادگان،فتح،بیان،خرداد،صبح امروز،حیات نو،جهان اسلام،هم میهن،یاس نو،کارگزاران و...

مرثیه برای همکارانی که مثل سالهای اصلاح طلبی ما بیکار شدند نمی خوانم ولی زار می زنم برای وطنی که دانستن حق مردم است به شرطی که از مجرای کیهان و فارس و رجا و جوان و وطن امروز ورسالت  باشد.

اعتماد ملی روزنامه بود و می ماند اگر روزی نامه ای می شد در وصف دولتی که مداحان را دوست دارد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 21:32  توسط محمد مبین  | 

مکان:ستاد میرحسین موسوی-سایت خردادنو

خبرنگار سایت خرداد نو نبودم ولی بهمن احمدی را که سردبیرش بود کمک می کردم،گاهی مطلب می دادم و گاهی اطلاعات اندکی که داشتم را در اختیارش قرار می دادم.بهمن شخصیت جالبی داره،کمتر حرف میزنه و بیشتر گوش می کنه،اونجا هم بیشتر گوش می داد،مطلب ادیت می کرد و مطلب می نوشت.اگه همه نگران می شدند بهمن احمدی با یک شوخی فضا رو عوض می کرد،کارشو بلده به همین دلیل هم هر چی اونوریا می زدند احمدی با اقتدار پاسخ می داد.کارشو دوست داشتم و خودشو بیشتر از کارش

زمان:ظهر 30 خرداد

موبایلم زنگ خورد بهمن احمدی پشت خط بود می خواست همدیگرو ببینیم قرار گذاشتیم واسه ساعت 3 تو دفتر من ولی هرچه منتظر شدم نیومد،موبایلها قطع بود و نمی شد باهاش تماس گرفت.نگرانش بودم نگرانیم وقتی بیشتر شد که اوضاع خیابونا بهم ریخت.تا شب چند بار تلاش کردم باهاش تماس بگیرم ولی نشد که نشد.

زمان:بامداد31 خرداد

تلفن خونه زنگ خورد،یکی از دوستان مشترک من و احمدی بود گفت:خبرو شنیدی؟گفتم:نه گفت:امشب ریختن خونه بهمن احمدی و به همراه همسرش(ژیلا بنی یعقوب) گرفتنش.

زمان:بامداد25 مرداد

5روز دیگه میشه دو ماه که بهمن احمدی بازداشته و من هنوز منتظرم بیاد با هم حرف بزنیم.یک هفته پیش که روز خبرنگار بود اومدم بهش smsبزنم و روزشو تبریک بگم شاید آقای بازجو این تبریکو بهش برسونه ولی دلم نیومد روزهای شیرین بی خبری اوین رو واسش تلخ کنم.من هنوز منتظرم و هنوز هر کاری می کنم نمی تونم باهاش تماس بگیرم.من هنوز نگرانم و بهمن نیست با یک شوخی فضا رو عوض کنه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 2:33  توسط محمد مبین  | 

نمی دانم کی بود خبرنگار شدم،فقط می دانم آمدم تا بنویسم آنچه را که واقعیت دارد، دوست داشتم چشم باشم،چشمی برای دیدن،می خواستم مردم واقعیات را به واسطه من ببینند،نمی ترسیدم،نمی ترسیدم از اینکه روزی این چشم کم بینا شود،سوی خود را از دست بدهد و روزی کور بودن را به دیدن ترجیح دهد.

***

دوره ریاست جمهوری سید محمد خاتمی بود که ذره بین شدم،دیدم و نوشتم،آنقدر نوشتم که یکی با فریاد بهم گفت:"اگر خجالت نمی کشیدی از خدا هم انتقاد می کردی"آن یک نفر این عتاب را در پاسخ به انتقادی که از صدا و سیما بابت برنامه های مناسبتی اش کرده بودم به من هدیه داد.روز دیگر دوره محمود احمدی نژاد،در برنامه زنده رادیویی که میهمانش بودم با جانشین دبیرکل یکی از ارگانهای مبارزه با فلان پدیده شوم بحثم شد،در آن برنامه او گفت:"شما مطبوعاتی ها نان حرام سر سفره هایتان می برید"من هم عصبانی شدم و گفتم:"نان حرام را آن کسی سر سفره اش می برد که در قبال عملکردش پاسخگو نیست"برنامه زنده رادیویی که تمام شد آن جانشین دبیر کل گفت:"تا سه شنبه می دم بکننت تو گونی تا حرف زدن را یاد بگیری" من خندیدم و در حالیکه مجری آن برنامه آرامم می کرد از صدا و سیما خارج شدم،بماند که من هرگز داخل گونی نرفتم،اما آن دبیر کل چند هفته بعد برکنار شد.روز دیگر با یک مربی فوتبال مصاحبه کردم،چند روز بعد آن مربی که علیه مدیر عامل تیم سابقش حرف زده بود تماس گرفت و فحشهای...داد تا از خبرنگار بودن لذت ببرم. روزی هم خبری خاکستری از یک ستاره سینما که سیمرغ بلورین را چند وقت قبل از آن گرفته بود نوشتم،مدیر برنامه هایش زنگ زد و آنقدر فحش داد که عاقبت خسته شد و تلفن را قطع کردو...تمام این ها را فراموش نکردم اما این اتفاقات آزارم هم ندادند،آنچه آزارم می داد اتفاقات دیگر بود،دوستی می گفت:یکنفر مجله قبلی من(مخاطبان)را نشان داده و می گوید:" می بینی دوستانت چگونه از جیب آمریکا و اسرائیل مجله منتشر می کنند تا علیه نظام تبلیغ کنند"

آن مجله را چندین بار ورق زدم مطلبی علیه نظام و کشور نیافتم فقط به مطلبی رسیدم که در نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری در دفاع از رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام نوشته بودم،تازه فهمیدم برای آن یکنفر حمایت از هاشمی،تبلیغ علیه نظام است!روز دیگر یک همکار آن طرفی با خنده و تمسخر گفت:"شما که قلم به دست مزدور هستی بگو اربابانت چه کسی را برای ریاست جمهوری صالح می دانند؟"و من ماندم و این پرسش که اصولا آیا کسی که برای انتشار یک نشریه از جیبش کلی هزینه می کند و در اخر هم تا مرز ورشکستگی پیش می رود مزدور است یا آن کسی که از جیب بیت المال خبرنگار می شود تا دروغ تحویل مردم دهد و در نهایت هم یک پست عالیرتبه بگیرد؟ دوست دیگری هم که دیگر خبرنگار نبود در فیس بوک برایم پیغام گذاشت:" هنوز هم جمهوری اسلامی خرج زندگیت را می دهد که از آنها حمایت می کنی؟" و من هاج و واج آن پیغام را تماشاش کردم.اینها اما آزارم دادند،دیگر به اینها نخندیدم،دیگر بی اعتنا از کنار اینها نگذشتم،از حرفی که یک پیرمرد مطبوعاتی در خصوص باجگیری ام گفت نتوانستم بگذرم،اذیت شدم،پیر شدم،خسته شدم و بعضی وقتها ترجیح دادم کور باشم و کر شوم تا شاید کمتر متهم ام کنند.

خیلی اتفاق می افتد که وقتی شغلم را می پرسند سعی می کنم جواب ندهم و اگر جواب دادم فورا می گویم:"اگر از کسی متنفرید دعا کنید خبرنگار شود."دیگران تا این را می شنوند لبخند می زنند،برخی ته دلشان می گویند:"خودتی" برخی به چشم خائن نگاهم می کنند و برخی هم انگار خبر دارند می گویند:"بله،شغل سختی دارید ،راستی قضیه این پولهایی که می گویند سیا به خبرنگاران ایرانی داده درست است؟"این برخی اگر کاسب باشند جنس دوهزار تومانی را پنج هزار تومان می دهند تا اگر پول سیا صحت داشته باشد آنها هم سهمی ببرند!

حکایت ما ، حکایت تلخی است،آنقدر هیجان دارد که شبها تا دیر وقت با سردرد های شدید خواب را از ما می گیرد . صبحها با فکر خبر و مطلب از خواب می پراندمان!تازه بعد از کلی کار و تلاش،به آخر برج که می رسد و نوبت حقوق گرفتن می شود،روزنامه ها و مجله ها به بی پولی می خورند تا بدهکار تمام دوستان و آشنایان غیر خبرنگار و مطبوعاتی شوی،حقوق هم که می گیری آنقدر ناچیز است که زندگی زیر خط خیلی خیلی خطر را تداعی می کند،با این وجود زور دارد بشنوی:"قضیه این پولهایی که می گویند سیا به خبرنگاران ایرانی داده،درست است؟"

این مطلب را برای روز خبرنگار نوشتم،امروز که این سطور را روی کاغذ می آورم،چند تن از دوستان خبرنگارم،خبر شده اند و با حضور در زندان اوین در صدر اخبار قرار گرفته اند،آرزو می کنم تمام آنها به کانون گرم خانواده هایشان بازگردند،مسوولان هم یادشان نرود که خبرنگار،فقط خبرنگار است!

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 15:24  توسط محمد مبین  | 

چهلم شهیده"ندا آقا سلطان"بود.نمی دانم شاید هم سوم و پنجم و هفتم شهدای دیگر.قرار داشتیم به احترامشان "یس"بخوانیم و "الرحمن"تلاوت کنیم و آنجا که می رسیدیم به "بای آلاء ربکما تکذبان" بلند پاسخ دهیم"لا بشی من آلا ربنا نکذب" قرار داشتیم فاتحه بخوانیم و خرما خیرات کنیم.شعار،بی شعار،نماد ،بی نماد،فقط الرحمن و یس و فاتحه.دختران می خواستند زیر بغل مادران سوگوار را بگیرند و مردان قصد داشتند عصای پدران پشت خمیده  باشند اما...

پنجشنبه،هشتم مرداد،چهلم ندا آقا سلطان،سوم و پنجم شهدای دیگر و هفتم محسن روح الامینی در تهران نه می شدقرآن خواند و نه اشکی برای تسلی ریخت.مادر ندا در گوشه ای از این شهر روی چمن پارکی نشسته بود و اشک می ریخت،مادر محسن در نجف آباد به سوگ پسرش نشسته بود و مادران دیگر در گوشه ای برای جگر گوشه هایشان اشک می ریختند.حالا که تهران دوباره آرام شده قرآن را بردارید برای مسافران یس و الرحمن بخوانید و برای بازماندگان دعای صبر بگیرید
+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 2:20  توسط محمد مبین  | 

صدای مرگ است که هر روز به گوش می رسد،حتی آنهایی که گوشهایشان را گرفته بودند تا صدای غم  انگیز مرگ جوانان وطن را نشنوند ، حال دیگر این صدا را در لحظه لحظه زندگی خود احساس می کنند، محسن روح الامینی رفت، اما این رفتن مثل سفر ندا،سهراب،محمد،اشکان و...درون حلقه قدرت بی صدا و کم صدا نبود ،اینبار قدرتمندان سیاسی مجبور بودند صدای مرگ را بشنوند، چه، یکی از آنان به داغ فرزند جوان خود نشسته بود و درد دیگرپدران داغدیده را با تمام وجود احساس می کرد.محسن روح الامینی نیز یکی از یاران سبز بود، او هم مثل بقیه اعتراض داشت، محسن هم متعجب بود از نتیجه ای که در انتخابات رقم خورد و البته چند وقتی ست اعتراض جرم دارد،زندان دارد و سفر به دیار باقی هم در کنار جرم زندان بدون حکم قاضی می تواند داشته باشد اما محسن روح الامینی گوشهای گرفته را باز کرد،وجدان های خاموش را به لرزه در آورد،مسلمانی برخی مدعیان به اسلام را جوشاند،تا آن نماینده اصولگرای مجلس بگوید:" حتی با منافقان و اسرای جنگی نیز چنین برخوردهایی نمی‌شد" محسن سبب خیر شد، حالا یکی از قدرتمندان سیاستمدار داغدار شده بود،داغی که یک ملت را غمگین و داغدار می کرد،فرقی هم نمی کند این یک مملکت موج سبزی باشد یا اصولگرا،مرگ جوان همه را داغدار می کند.

صدای شهادت یا همان عروجی که محسن رضایی گفت به گوش همه رسید،آیت اله هاشمی شاهرودی دستور داد در مورد زندانیان و نحوه رفتار با آنان بررسی شود،نمایندگان مجلس دروازه های زندان رجایی شهر را گشودند و نامه علی مطهری،پر طنین شد، اینها همه حاصل آن اعتراضی است که هاشمی رفسنجانی در نماز جمعه،کروبی در نامه به وزیر اطلاعات،موسوی و خاتمی در نامه به آیات عظام قم و بالاخره خون سرخ محسن روح الامینی فریاد زدند،گرچه برخی نخواستند وجدانهای قدرتمندان سیاستمدار صدای اعتراضی به زندان و مرگ را بشنوند ولی اینبار مجبور بودند بشنوند،بلند تر،غراتر و پر طنین تر از قبل.

محسن عزیز روحت شاد.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 17:29  توسط محمد مبین  | 

تقریبا پس از 15 سال بار دیگر به نماز جمعه می رفتم.حس خاصی داشتم،فکر نمی کردم نماز جمعه ای که برایم همیشه شیرین بود اینقدر هیجان داشته باشد.آخرین بار به امامت همین هاشمی رفسنجانی نماز خوانده بودم.حالا پس از 15 سال،اینبار با انگیزه ای متفاوت به نماز جمعه می رفتم و باز امامش کسی نبود جز هاشمی رفسنجانی البته با دو تغییر عمده نسبت به آن موقع:1-آن سال به او می گفتند حجت الاسلام و حالا آیت اله بود 2-آن سال رییس جمهور بود و حالا رییس مجلس خبرگان رهبری.اما او همان هاشمی بود،با اقتدار،مسلط و رافع بحران.

هاشمی هنوز نیامده بود که سبز دوستها و سبز پوشها شعار می دادند:"هاشمی هاشمی   سکوت کنی خائنی" و سبز ستیز ها هم شعار می دادند:"غارتگر بیت المال اعدام باید گردد"این نماز جمعه با نماز جمعه ای که آن زمان می رفتم خیلی فرق داشت.حاضران با تمام وجود منتظر شنیدن خطبه های هاشمی بودند.هر دو دوست داشتند هاشمی آن چیزی را بگوید که آنها می خواهند ولی هاشمی آن چیزی را گفت که صلاح می دانست.

من و دوستانم می خواستیم در ردیف های اول بنشینیم،صبح زود از خواب بیدار شدیم و رفتیم،به درب دانشگاه که رسیدیم حامیان یک جریان خاص را دیدیم که "کوپن" به دست وارد دانشگاه می شوند.ما هم بی خبر از همه جا موبایلهایمان را تحویل دادیم و وارد نرده های بازرسی شدیم،یکی پرسید:"برادر شما کارت دارید؟"عینک آفتابیم را برداشتم،از درون کیف پولم کارت ملی ام را درآوردم و نشان دادم،آن برادر که خنده اش گرفته بود،با مهربانی گفت:"نه اخوی،کارت ورود به دانشگاه..."گفتم"من 10 سال پیش فارغ التحصیل شده ام،کارتم را هم همان موقع تحویل دادم"لبخندی زد و گفت:"کارت نماز جمعه را می گویم"پرسیدم:"مگر نماز جمعه هم کارتی شده؟"گفت:"امروز چون مهمان داریم کارت صادر کرده ایم"هاج و واج نگاهش کردم،پرسیدم:"مگر عبادت هم vip داره؟مگر برای ایستادن مقابل خداوند هم باید کارت گرفت؟مگر در عبادت ،عابد درجه یک و درجه دو داریم؟"آن برادر گفت:"فقط امروز این اتفاق افتاده،از هفته آینده می توانید به راحتی تردد کنید"آنجا بود که فهمیدم برخی نمازها نیاز جدی به کوپن دارد و البته باید کوپنش هم اعلام شده باشد...اگر کوپن ات سوخته باشه نمی توانی مقابل خداوند بایستی،نه اینکه خدا نخواهد بلکه برخی بنده های خدا که در نوشته هایشان حاضران در نماز جمعه دیروز را به دو گروه "نمازگزار" و "حامیان موسوی"تقسیم کردند اینطور می خواهند.اگر مثل آنها نباشی کوپن عبادتت را می سوزانند.

برخی چنان خود را بزرگ و برتر می دانند که به خود حق می دهند بین بنده های خدا در مورد میزان بندگی به قضاوت بنشینند و آنهایی را که چون اینان می اندیشند در زمره عابدان و دیگران را که چون اینان نیستند در زمره غافلان،منافقان و کافران قرار دهند.کیهان و فارس و رجا و...چنان به دیگران و نحوه نماز خواندشان تاختند و چنان ظالمانه عکسهای تمسخر آمیز از گروه دوم روی خروجی هایشان فرستاند که گویی آنها به اعمال عبادی   مخلوقات خداوند قرار است اجر و پاداش دهند.آنهایی که اعمال سیاسی مخالفانشان را نقد وتخریب می کنند آنقدر جسور شده اند که در روابط انسانها با خداوند نیز وارد می شوند و به تمسخر و استهزا می پردازند حال آنکه هیچ کس حق اظهار نظر در  چگونگی رابطه انسان با خالقش را ندارد که "لا اکراه فی آلدین قد تبین رشد من آلغی" اینان مسلمانی را همانطور ترجمه می کنند که در تفسیر افکار امام (ره)خودی و نخودی قائل می شوند.شنیده اند داستان آن شبانی که به خداوند می گفت :"کجایی تا شوم من چاکرت" و خداوند از آن لذت می برد اما فقط آن را در کتابهای درسی خوانده اند و در عمل خود شده اند نکیر ومنکر.گفته اند:" الاعمال بالنیات" ولی باورش نکرده اند.می دانند نماز جمعه،عبادی و سیاسی است ولی سیاست از منظر اینان همان است که خود آن را باور دارند.

دین اینان همانند سیاستشان است.هنوز بر سر در وزارت امور خارجه نوشته اند "نه شرقی و نه غربی"ولی مرگ را برای غرب و آمریکا می پندارند و اگر کسی بگوید "مرگ بر روسیه"او حتما انحراف سیاسی دارد.فراموش کرده اند این همان شرقی است که "دین را افیون توده ها" می دانست.این همان شرقی است که در اندیشه تاراج اعتقاد مسلمانان بود ،این همان شرقی است که هر جا منافعش ایجاب کرده ایران را به ثمنی بخس فروخته است.هواپیماهای اهدایی همین شرق به عراق را فراموش کرده اند،همانهایی که با خلبانان شرقی و غربی،اسرائیلی و عراقی وطن را به خاک وخون کشیدند.فراموش کرده اند قرار داده ترکمن چای و عهد نامه گلستان را که اینگونه حاملان شعار"مرگ بر روسیه"را به تمسخر می گیرند.این مدعیان پیروی از پیر جماران جنایت اسرئیل در غزه را می بینند و فریاد می کشند و در مقابل شیعه کشی یمن،مسلمان کشی چین و اسلام زدایی روسیه در چچن سکوت می کنند.آیا امام(ره)هم اینگونه می اندیشید؟پیری که مقابل هیچ ظلمی چه از جانب متحد و چه از جانب دشمن سکوت نمی کرد همچون شما می اندیشید؟کلا و حاشا

جمعه جلوه اندیشه خمینی کبیر بود.آنجایی که در اندیشه اش نماز جمعه را در کنار عبادتش به محل رفع و رجوع اختلافات سیاسی بدل کرد تا همه در چارچوب معنویت به حقشان نائل شوند و آنهایی که امام (ره)را آنگونه که دوست دارند و نه آنگونه که بود می شناسند می توانند تا آخر عمر به استهزا نمازگزاران سبز پوش و سبز دوست بپردازند.



+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 18:38  توسط محمد مبین  | 

همان روزهای اولی  که وارد دانشگاه شدم خبر رسید دکتر سروش در دانشکده فنی مورد حمله انصار حزب الله قرار گرفته.چند ماه بعد بود که کارگزاران تشکیل شد و نوبت انتخابات مجلس پنجم شد.رقابت فائزه و ناطق نوری جذاب بود.آنروزها که دانشجوی سال اول علوم سیاسی بودم باور نمی کردم یک روز این دو نفر در یک جبهه رودر روی یک جریان بایستند.دانشکده ما روزهای جذابی را سپری می کرد.بحث های سیاسی داغ بود.آنروزها هم عده ای حرف از تحریم انتخابات می زدند اما ما مخالف بودیم و مردان سیاسی جمهوری اسلامی را نجیب می دانستیم. نجیب هم بودند،آنقدر که فائزه با شعار های تابو شکن در همان دور اول و بر خلاف شعار های آن عده که می گفتند "عایشه با شتر اومد فائزه با دو چرخه"راهی مجلس شد.بی اغراق خوشحال بودیم که یک زن از فارغ التحصیلان دانشکده ما با چنین اقتداری به پارلمان رسیده است.

نزدیک امتحانات ترم چهارم بودیم که "دوم خرداد" رسید.فائزه سردمدار حامیان محمد خاتمی بود.مردم چقدر برایش سوت وکف می زدند و او چقدر محترمانه از ناطق نوری یاد می کرد وخاتمی را شایسته ریاست جمهوری می دانست.همان روزها محمد قوچانی و دوستانش " کانون دانشجویان دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه آزاد تهران مرکز "را بنا نهادند.طباخی و دوستانش در "بسیج دانشجویی "فعال شدند وتهرانی و دوستانش به "دفتر دانشجویی علمی-فرهنگی" رفتند.من و دوستانم اما هیچ یک را نپسندیدیم،ماندیم تا انتخابات تمام شود و شرایط را مهیا کنیم برای یک تشکل "پراگما"

خاتمی رییس جمهور شد،دانشجویان دوم خردادی شیرینی پخش می کردند و بسیج دانشجویی چند روز تعطیل بود.امتحانات که تمام شد همه رفتیم تعطیلات.وقتی برگشتیم مهندس نوبری رییس دانشگاه شده  واصلاحات بزرگی برای اداره دانشکده در پیش گرفته بود.فرصت برای من ودوستانم مهیا شد تا "گروه زبان"را پایه گذاری کنیم.دکتر دهشیار که تازه از آمریکا آمده بود علی رغم دوستی صمیمی با محمد قوچانی در کنار ما قرار گرفت.در تمام روزهای فعالیتمان در گروه زبان،هر سه تشکل دیگر با ما مخالفت کردند.اما حمایت بی دریغ مهندس نوبری از ما باعث شد تا پایان دوران مدیریت وی فعال واستوار باشیم.آنروزها من خبرنگار جوانی بودم که تازه دوران کارآموزیم تمام شده بودوبرای یکی از روزنامه گزارش می نوشتم.

مهندس نوبری به لطف رفتار های تند قوچانی و دوستانش و طباخی و دوستانش خیلی زود رفت و جایش را دکتر خواجه پیری گرفت.کانون نیمه تعطیل شد ،بسیج قدرت گرفت و ما منهدم شدیم!سال آخر دانشجویی بودیم،قوچانی هم خبرنگار شده بود،سعید اصلاحی که محبوبترین وفعال ترین همکلاسیمان بود در مقابل انتقادات ما  از قوچانی حمایت می کرد،ما هم جنجالهای بوفه ای را اداره می کردیم و در سمینارهای تخصصی مسوول پرسیدن سوال های خط قرمز بودیم.یک روز مجید می پرسید من ادامه می دادم جواد به جنجال می کشید روز بعد رویه بر عکس می شد.ما اجازه بر پایی سمینار تخصصی نداشتیم،یک روز کانون سخنران می آورد،یک روز بسیج و روز دیگر دفتر علمی فرهنگی.دانشکده هر روز یک جنجالی داشت و همه ،آنها را از  "گروه منهدم شده زبان" می دانستند.چند بار محمد قوچانی که مجری برنامه های کانون بود ما را متهم به انتقام جویی کرد ،یکبار وقتی صراحتا من یکی از سخنرانان را خطاب قرار دادم محمد از پشت تریبون اعتراض کرد که آقا... جلسه را به تشنج نکشید ولی واقعیت این بود که من و دوستانم در قبال استدلالات  سخنران ها که یکی ایران را به دلیل مشارکت بالا صاحب بیشترین پارامترهای دموکراسی در جهان می دانست،دیگری دوم خردادی ها را متهم به لیبرالیسم می کرد ویا استدلال آقای جنتی در خصوص تائید صلاحیت اعضای شورای نگهبان برای شرکت در انتخابات مجلس خبرگان رهبری نمی توانستیم سکوت کنیم.البته آنروزها ما سوالاتی می پرسیدیم که سوالات قوچانی و دوستانش بود اما چون انها مجری برخی سخنرانی ها بودند نمی توانستند بی طرف نباشند.

امتحانات ترم آخر بود که واقعه کوی دانشگاه اتفاق افتاد،بچه ها با چشمان گاز خورده و بدنهایی که از لطف باتون های نیروهای نظامی و انتظامی کبود شده بود سر جلسه امتحان حاضر می شدند.18 تیر تمام شدیم درس ما هم. نوبت به مجلس ششم رسید، من وبرخی دوستانم کارگزارانی شدیم تا از هاشمی رفسنجانی دفاع کنیم،گلویمان پاره شد از بس گفتیم وجود هاشمی در جمع اصلاح طلبان کمک به بقای این تفکر در حاکمیت می کند اما دوستان مشارکتی ما را به تمسخر گرفتندو هر روزاتهام جدیدی از جنس همانها که احمدی نژاد در شامگاه 13 خرداد به هاشمی زد وارد می آوردند.هاشمی به مجلس نرفت،عباس عبدی،اکبر گنجی و محمد قوچانی در نوشته هایشان جشن گرفتند،شمس الواعظین و زیبا کلام کپ کردند و ما به محاق رفتیم.یادم می آید زیبا کلام در نامه ای سر گشاده به هاشمی نوشت:آنهایی که به شما رای دادند می دانستند برای چه به شما رای می دهند و آنها که به شما رای ندادند ندانستند برای چه به شما رای نمی دهند.

خاتمی باز هم رییس جمهور شد و اینبار کودتای مشارکتی ها کارگزاران را از دور خارج کرد.ما هم دیگر جایی در مطبوعات اصلاح طلب نداشتیم.قوچانی و دوستانش به دلیل "کوبیدن هاشمی" در مطبوعات سیاسی ماندندو ما از این حوزه خارج شدیم.نمی دانم برای امرار معاش بود یا علاقه به مطبوعات که ورزشی نویس شدم و تلخ ترین روزهای مطبوعاتیم را سپری کردم. حرفهای سیاسیم را بردم به مجلاتی که سردبیرش می شدم،سهند،گلباران،مخاطبان و... اما این مجلات هم تحت فشار بعد از چند شماره تعطیل می شدند. خوشحال بودم که قلمم را برای دلخوشی کسی نمی چرخانم و ایمان داشتم به رسالت مطبوعاتی.

اما همکلاسی هایم موفقتر بودند.قوچانی سردبیر موفقی بود،طباخی به واحد مرکزی خبر رفت،چند نفر مجری شدند وچند نفر نیز پست های خوب گرفتند.امروز که به آن دوران نگاه می کنم دلم برای همه کس و همه چیز تنگ می شود.دلم برای نجابت سیاستمداران،برای انتخاباتی که سلامتش ناطق نوری و هاشمی رفسنجانی را حذف کرد،روزنامه نگارانی که ترمز بریدند و برای فتح تمام ارکان حکومت در سریع ترین زمان ممکن هر چه می خواست دل تنگشان نوشتند تا نتیجه کارشان به محمد احمدی نژاد منتهی شود و برای خودم  و دوستانم که هر چه فریاد زدیم به جایی نرسید تنگ شده است.

امروز ،20 روزپس از انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری دلم برای همه اینها و از همه بیشتر برای جمهوری اسلامی تنگ شده است.دلم برای اندیشه های خمینی که اولین پروژه تحقیقاتیم در دانشگاه بود،برای هاشمی که او را برترین رییس جمهور ایران می دانم،برای خاتمی و نجابتش و برای میر حسین موسوی که آمد ،موج سبز را راه انداخت ،مظلوم شد و اینبار به محاق نرفت و ماند تا رهبری کند ما را در ستاندن حقی که از ما سلب شد تنگ شده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 22:27  توسط محمد مبین  |